محض خالی نبودن عريضه!

گناهی زيستن، نتيجه می دهد بسياری حرکات و رفتارهای ناپسند را؛ گناهی زيستن نتيجه می دهد انزوای فکري، روحی و اخلاقی را.  اما اين مهم برای دو دوسته اتفاق می افتد، عده ای می فهمند که غرق در گناهند و نتايج آن را مستقيم می بينند و عده‌ای به سادگی مسير زندگی خود را به سمت درست هدايت می کنند! اما وقتی که سکان زندگی را کاملاْ به دست هوای خود دادی پس هيچ راهی نخواهی داشت. چه اينکه آيات قرآن صريحاْ بر اين موضوع اشاره دارند!(سوره فرقان) اگر هنگام خستگی های خود، خدا را فراموش می کنی، اگر زمام امورت را به دست نفس خود می سپاری در همه چيز! بدان که خسر الدنيا و الاخره تو هستی! اما کجاست پنددهنده‌ای که علی‌بن ابيطالب عليه افضل صلوات المصلين فرمود : آنکس که در درون خود پنددهنده و اندرزدهنده‌ای نيابد، در بيرون نيز آن را نخواهد يافت.
نحوه عجيب زندگی من، تمايز زندگی من با ديگران نه از جنبه مثبت و زيبای آن بلکه چون مجنونانُ چه اينکه يک ديوانه نيز اينگونه با خود نمی کند ... که فرمود ديوانه کسی است که زمام امورش را به دست هوای نفس خود داده و از عقل خود سودی نبرد.
می دانم که زندگی در اين مسير به هيچ کجا منتهی نخواهد شد که آنکه او را ندارد جز او ندارد(سوره محمد)
اما اينکه فرموده است از قرآن نازل می کنيم آنچه را که مايه رحمت برای مومنين است و جز خسارت برای ظالمين نيست، بدين معنی نيست که خواندن قرآن و انس با آن اينگونه کند با ظالم و مومن، البته اين منظور نيز می تواند باشد اما به زعم من، شايد منظور اين باشد که حقيقت قرآن که در عالم هستی جريان دارد ظالمين را خسارت و مومنين را رحمت می آورد. و اين جريان در هستی از نفس کشيدنهای ما شروع می شود.
چند مطلب در گذشته‌‌ی نيکو نوشته‌ام که به معرض ديد می گذارم !


* « سالها دل طلب جام جم از ما می کرد....... آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا می کرد »
دليل اينکه ما دنبال چيزی در خارج خود می گرديمُ عدم وجود آن چيز در ما نيست! بلکه به دليل ۲ مولفه : ۱- هميشگی بودن آن با ما، ۲- عدم توجه ما به آن به دليل عدم احساس نياز به آن؛ و عدم استفاده از آن .
شرح. واقعاْ ما در درون خود چه نيروها و استعدادهايی داريم که در بيرون به دنبال آن می گرديم ؟ و حقيقت اين است که وظيفه يک مربی چيست ؟ به جز تذکری برای چنين منابع قوی که ما در خويش داريم ؟ اما منظور از بيرون به دنبال چيزی گشتن : به دنبال عشق در بيرون، آرامش، زيبايی و حتی لذت.
ما لذت را برای خود تداعی کنيم. يک راه اين است که ما لذتهايی را که در گناه می بينم سوق دهيم به سمت حرکتهای اجتماعی و نوعی ايجاد لذت فرای گناه. اما آنچه مبرهن است اينکه لذت گناه اصولاْ چيز ديگری است! منظور از اين جمله دقيقاْ اين است که حرکت به سمت ديگر لذتها به دليل فرار از لدت گناه را نتيجه ای نيست! چرا که فرمود : « ففرو الی الله » نه اينکه « ففرو الی اللذه! » البته اين منافی اين نيست که در الله، لذت نيست! بلکه هدف مهم است. و البته اين نتيجه ای کاملاْ تجربی و شخصی است اما به دليل عقلی که در جلوتر خواهد آمد پذيرش آن مطمئن تر خواهد شد. راه ديگر اينکه ببينيم آيا لزوماْ ما به دنبال لذت هستيم ؟ يعنی آيا انسان طوری آفريده شده که به سمت لذتها حرکت کند ؟
جواب اين سئوال بماند برای مطلب بعد.

* « الملک يبقی مع الکفر و لا يبقی مع الظلم »
نمی دانم از کدام ديد است که اين مُلک را جامعه می پندارند! و آن را در بوق و کرنا می کنند! کفر را حکومت کفر و ظلم را خفه کردن صداها در حلقوم روشنفکران و اقشار ديگر جامعه! در حالی که اين جمله کاملاْ بر زاويه انسان بنا نهاده شده و گويای زوايای خفيه وجود ماست که اگر کفر را پوشش و آن را ناديده‌انگاری و ناشنيده پنداری بدانيم، آنگاه است که درخشش اين جمله معروف از پيامبر بيشتر و بيشتر هويدا می شود، اما ظلم! ... حرف بسيار ! اما ديدی زيباست نيست ؟

* مرد نيستی !
مردانگی در وجود دوستان چه زيبا درخشش می کند! می دانی منظورم از مردانگی چيست ؟ پايبندی به اصولی که آن را به هيچ وجه حاضر نباشی کنار بگذاری ... اما تويی که از ۷ دولت آزاد هستی و نيستی! تو در بند نفسی ! آه ! چه زيباست ! چه دلنشين که غل و زنجيرهايی از آتش در دستان و پاهايم است!  خدايا در غل و زنجيرم! می بينی ؟ شهيد گلرو می بينی ؟ خدايا چرا « فخذوه فغلوه »(حاقه - ۳۰)  منی که خودم را اينگونه کرده‌ام... نکند اين فريادت نيز در عالم دنياست ؟‌
گفتم : مرا شاکله‌ای نيست! پس مرا عملی نيست که فرمود « قل کل يعمل علی شاکلته » (اسراء - ۸۴) ... اما ميبينی که حقيقت اين است ؟ و کجاست اصل ثابتی ؟ می بينم که روحم در حال استحاله است به شجره خبيثه و کمی مانده بشوم شجره خبيثه که « مالها من قرار » (ابراهيم - ۲۶)
آخر ای انسان چطور دم از ايمان می زنی و حال اينکه هيچ ثباتی در وجودت يافت نمی شود ؟ که « يثبت الله الذين آمنوا بالقول الثابت فی الحياه الدنيا و فی الاخره » (ابراهيم - ۲۷)

* دلداری جز تو نمی خواهم
از زمان انس گرفتنم با گناهان و خود فراموشيم، ديگر هيچ سخنی را پذيرا نيستم! هيچ سخنی را ... فقط گهگاه که مجبورم می کنی قرآنت را تورقی نمايم، دلم را شکسته می بينم که چه کرده ام با خودم اما آه دريغ از نهادم تا طبقه اول جهنم بالاتر نمی رود و آنجا شيطان را می بينم که چه راحت مرا با خود به هرسو که ميخواهد می برد ... و اين آه من هيچ سودی برايم ندارد ! ايمانی که در آن خيری نيست را چه نفعی ؟ « لا ينفع نفسا ايمانها لم تکن امنت من قبل أو کسبت فی ايمانها خيرا قل انتظروا انا منتظرون » (انعام - ۱۵۸) و چه زيبا گفته ای ! اين « أو » به معنی اتفاق افتادن هر دو است! کجا بود ايمانی که بخواهم از آن خيری نيز کسب نمايم ؟ اما خدايا نمی خواهم انتظار بکشم ... نمی خواهم ... دست فقر به سويت دراز می کنم مباد که
.
.
.
.
.
.
.
بئس المصير
گويا ديگر نمی خواهی صدايم را بشنوی ؟ ننوشتم در وبلاگ دليلی بر اين است! گناه، تخمير کننده فکر است. کاش خودم از اين سخن پندی می گرفتم! اما چه کنم که گوشهايم گرفته و چشمانم را بند شهوت بسته و دلم با مهر غير تو آميخته‌ ... پس چه غفلتی عظيم که از چهارپايان نيز گمراه ترم و جهنم گوارايم باد « و لقد ذرأنا لجهنم کثير من الجن و الانس لهم قلوب لا يفقهون بها و لهم اعين لا يبصرون بها و لهم آذان لا يسمعون بها اولئک کالانعام بل هم اضل اولئک هم الغافلون » (اعراف - ۱۷۹)... جهنم دوری از تو ... منی که به اين زيبايی اين دنيا را بی تو بسر می کنم، آن دنيا نيز توانم ! اما نمی توانم ...